سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

تسنیم عشق
قالب وبلاگ

جهاد مغنیه

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR تصویری از شهید جهاد مغنیه -فرزند سردار شهید حاج عماد مغنیه- در دیدار با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و جمله ای از ایشان که در خصوص شهید عماد مغنیه بیان کرده اند را منتشر کرد.


[ شنبه 93/11/25 ] [ 7:46 عصر ] [ ] [ نظر ]

جهاد

تاریخ اینگونه نوشت که تو هم بدست اشقی الاشقیا به شهادت برسی
در ارض #زینب در دفاع از ناموس حق .

او « شهید جهاد عماد مغنیه» فرزند سردار بی‌بدیل حزب الله، عماد مغنیه (حاج رضوان) بود.

ارتباط جهاد با حاج قاسم چیزی فراتر از رابطه یک پسر با دوست پدرش بود و هرکس نمی دانست گمان می کرد «جهاد» پسر فرمانده است.


[ شنبه 93/11/25 ] [ 7:35 عصر ] [ ] [ نظر ]

والده الزهرا

کسی که از پول نگذرد ،در خط قارون است.

کسی که از پول بگذرد، در خط خدیجه است.

خدیجه مال کثیر داد ،خداوند به کوثرش رساند.خدیجه پولدار بود.

مال کثیر داد،مادر کوثر شد.مال کثیر بدهیم تا به کوثر برسیم.

وقف از کثیر گذشتن و به کوثر رسیدن است.

و حق دیگران خوردن، به قارون رسیدن است.


[ یکشنبه 92/10/15 ] [ 12:10 عصر ] [ ] [ نظر ]

 

پسر شهید

فرزند شهید علی شبیب محمود یکی از برجسته‌ترین رهبران مدافع حرم حضرت زینب(س) از حزب الله لبنان می باشد که شب اول تدفین پدر عزیز اش بدنبال فرزند شهید بودند تا اینکه او را در حالت خواب در کنار مزار پدر یافتند .
پسر شهید علی شبیب محمود برای تو یک دنیا لایک زدن کم است

 


[ دوشنبه 92/9/25 ] [ 10:38 صبح ] [ ] [ نظر ]

عشق

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دونفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد


[ شنبه 92/4/8 ] [ 7:2 عصر ] [ ] [ نظر ]

شهید

یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم.
آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود.
بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟
سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده؟ »
جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت:
« سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی پایین اومده.»

خاطره یک سرباز عراقی


[ جمعه 92/4/7 ] [ 5:0 صبح ] [ ] [ نظر ]

یا مهدی

ای نور یزدان! ای مهر تابان! ای فروغ بی پایان! ای خورشید همیشه فروزان!

ای پرچم نجات در آغوش! ای چشمه سارِ عاطفه را نوش! ای غایب ناگشته فراموش!

ای هرکجا فساد، تو هادم! ای هرکجا نظام، تو ناظم! ای هرکجا قیام، تو قائم!

ای همه غم ها را تو پایان! ای همه دردها را تو درمان! ای همه نابسامانی ها را تو سامان!

هجر جانکاهت به درازا کشید، چشم ها فرو خفتند، جز چشمان شیدای شیفتگان، که در شب یلدای غیبت،

 طلوع خورشید جهان آرای تو را می جویند، ای خورشید فروزان هستی،

دریا طوفانی شد، زورق ها همه در هم شکستند،

جز زورق سرخ چشم به راهان، که بر فراز امواج فتنه ها کرانه رهایی بخش تو را می طلبند،

ای ساحل آرام بخش نجات!


[ یکشنبه 92/4/2 ] [ 8:45 عصر ] [ ] [ نظر ]

شهید کریمی

تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده‏اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ام. به زانو ایستادم». می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است.


[ یکشنبه 92/4/2 ] [ 8:18 عصر ] [ ] [ نظر ]

چمران

یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم دیدم روسری است.

 یک روسری قرمز با گل‌های درشت.

 من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند».


[ یکشنبه 92/4/2 ] [ 12:40 عصر ] [ ] [ نظر ]
فرزند شهید
بابایی, هر بار دلم بازی کودکانه فرزند و پدری میخواست این عکس رو میدیدم..
بابایی بودن ِبا تو فقط یه رویا بود !
فرمانده ستاد لشگر 27 محمد رسول الله سردارشهید ورامینی
آخرین دیدار با فرزندش

[ دوشنبه 92/2/23 ] [ 11:0 صبح ] [ ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما در ساحل آبیم وگاه تشنه می میریم جهان قرآن مصور است ،
از هر آیه هزاران چشمه می جوشد.

بهره ی مقربان ،شراب چشمه تسنیم می باشد. وبلاگ تسنیم عشق سعی در جستجوی آب گوارای چشمه تسنیم تا خود بهشت داره.

حرف دل
باز دنیا شهرکوفی هاشده ،بسیجی هاعلی تنهاشده زیر باران ولایت تر شوید، باشهیدان باز هم سنگر شوید ،
لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 37
بازدید دیروز: 42
کل بازدیدها: 38278